تجربه های کودکی من
اینجا دفترچه خاطرات امیرحسین است
جمعه صبح بعد از سفر خاطره انگیز و شیرین شمال، اومدیم خونه مامانی و رفتیم حمام. داخل حمام کلی بازی کردم. آخرش که خسته شده بودم لیف مامانی رو برداشته بودم و انگشتمو تو سوراخهای لیف فرو می کردم: - امیرحسین: دارم گوشتو سوراخ میکنم بدم به فقیر ....! -مامان: دارین گوشتو سوراخ می کنین بدین به فقیر؟؟؟؟!!!! - امیرحسین: آره. فقیر گشنشه ... فقیر تشنشه .... (متفکرانه، بعد از کمی مکث) فقیر جیش داره!!!! - مامان: سلام خودمم نمی دونم چرا بعد از این همه مدت تازه دارم می نویسم. آخه می دونین، من خیلی خیلی بزرگ شدم .... یعنی اندازه هفت هشت ماه از دفعه پیش بیشتر بزرگ نشدم آ! اما خیلی عوض شدم .... ما یه هفت هشت ماهی هست که برگشتیم ایران و من خیلی خوشحالم؛ چون تو آلمان خیلی خیلی تنها بودیم. اینجا یه عالمه آدم دوروبرم هستن و همه قربون صدقم میرن! کاملاً با مفهوم صحبت می کنم. بعضی وقتها خیلی خوش زبونی می کنم ... مثلاً بابا که از راه میان می گم سلام بابا جون، خسته نباشید، خوش اومدین. یا از غریبه ها خیلی قشنگ اجازه می گیرم ... مثلاً میگم نی نی! نی نی! می تونم ماشینتو قرض بگبرم؟ .... البته بماند که اگه نی نی طرف مقابل نفهمه من چی میگم یا بفهمه ولی قرض نده، به زور ازش قرض می گیرم ....!!!! فاز خوش زبونی و دلبریم، کم کم داره تبدیل میشه به ادب توأم با خشانت .... : - مامان: امیرحسین جان امروز چی کار کردین؟ - امیرحسین: بازی کردم، مامانی رو زَدَم ... همه رو کُشیدم ... - مامان: نه .... امیرحسین پسر خوبی بودن. - امیرحسین: امیرحسین پسر بدی بوده!!!!!* غیر از حرف زدن، پبشرفتهای شایان توجه دیگه ای هم کردم؛ مثلاً اینکه دیگه پستونک نمی خورم. جیشم رو هم به مامانم میگم ... تازه!!!!!!!!! لجبازی هم نمی کنم. دوچرخه ام هم جایزه اینه که لجبازی نمی کنم و نق نمی زنم ...** یه کوچولو قد کشیدم، شیطون و پر جنب و جوش شدم و حسابی به مامانی (که صبح تا عصر خونشون هستم ) زحمت می دم! بازم براتون می نویسم ... به زودی پی نوشتها: * به خطاب اینجانب به عنوان سوم شخص دقت کنین!!!! ** این مسئله نیاز به توضیح مبسوط داره که ان شاء الله در یادداشت بعدی براتون می نویسم ... سلام سلام. دلم برای همتون تنگ شده و خیلی دوستتون دارم ... امروز اومدم یه کم از افاضاتمو براتون بذارم بخندین: - صحنه: داخلی، روز، شب ... روزی 2000 بار !!! - امیرحسین: با تو بذارییییییم (منظور موسیقی تیتراژ زیر هشته که با "با تو" شروع میشه) - امیرحسین: باجیندا بذاریییییییم (منظور پاتینگا، ماتینگای برنامه کودک فیتیله است) - امیرحسین: پوکویو بذاریم - امیرحسین (وقتی مامان گاهی مخالفت میکنن، متفکرانه): با تو استراحت کنه، باجیندا استراحت کنه، پوکویو استراحت کنه، همه استراحت کنن .... - صحنه: داخلی، روز مامان در حال پختن غذا، ظروف نشسته درون سینک، امیرحسین روی در باز شده فر کنار مامان - مامان: خب، دیگه غذا آماده میشه ... کارمون تموم شد ... - امیرحسین: ظرفا شسته بشه! -صحنه: داخلی، روز مامان و امیرحسین در حال صحبت با مامانی (با وب کم و میکروفون)، مامان سوره حمد رو میذاره تا امیرحسین برای مامانی بخونه ... (امیرحسین انتهای آیات رو بلند تکرار میکنه و بعد صلوات میفرسته). - مامان و مامانی (بعد از پایان سوره حمد): آفرین امیرحسین. - امیرحسین: قل هو الله احد، الله الصمد بذاریییییییییییم ... خسته نباشین ... بازم براتون می نویسم سلام سلام به همه عزیزانم که دلم براتون حسابی تنگ شده! مثل همیشه سر مامان شلوغ بود و وبلاگ من خیلی دیر به روز شد! من که تقصیری ندارم این ماه رمضان قشنگ رو هم پشت سر گذاشتیم. شاید یکی از شیرین ترین خاطرات زندگی مون تو آلمان شرکت در نماز عید فطر در مسجد هامبورگ بود. واقعاً لذت بخش بود!!!! بخصوص با صبحونه حلیم خوشمزه و بعدش هم قایق سواری روی Alster زیبا و آروم توی روز آفتابی و قشنگ عید! اما از تجربه جدیدم بگم براتون در مهد کودک Uni-Kita Bremen. یک ماهی هست که البته جسته و گریخته میرم مهد. چند تا دوست جدید پیدا کردم و مربیهای مهربونی دارم. به زودی باهاشون عکس میگیرم و اینجا میذارم. کلی شعر آلمانی یاد گرفتم و نصفه نیمه میخونم! Liebe liebe Sonne, Das Krokodil, Aramsamsam, das Schiff از جمله این شعرا هستن. کلمات آلمانی که معنیشونو میفهمم و راحت تلفظ میکنم: Hallo, Tschüs, ja, nein, aufräumen, weinen, das Krokodil, der Bär, die Ente, das Schaf, der Hund, die Katze, Hände waschen, das Auto, auf dem Boden, rutschen, schaukeln, Trampolin, gut gemacht, super, sehr gut, tauchen, pusten, genau. از سه ماه پیش خیلی بیشتر حرف میزنم و خیلی مفاهیم رو متوجه میشم. مثلاً میدونم اگر آب لیوانمو عمداً روی زمین بریزم کار بدیه! بااین وجود آب رو روی زمین میریزم و با قیافه ای حق به جانب بهش اشاره میکنم و میگم : "کار بدیه!" یا وقتی کارتون نگاه میکنم و اون آدم یا حیوون توی کارتون میخنده میگم: "خوشحالن، می خندن!" یا اگر کسی گریه کنه میگم : "گریه نکن، گریه نداره!" جمله های طولانی هم میگم: مثلاً "گاوه میگه ما!" "ببعی میگه بع!" فعلهایی که بلد نیستم می سازم: مثلا" "بالا کنیم" یا "پایین کنیم". یه بار که انگشتم میخارید، همش دستمو به لباسم می مالیدم و نق میزدم. مامان گفتن : آخه! پشه زده دستتو، میخاره؟ ... چند بار میخاره رو تکرار کردم و بعد مشغول بازی شدم. بعد از چند دقیقه دوباره احساس خارش کردم و دستمو به مامان نشون دادم و گفتم " خار میزنه"!!!! ترکیب کلماتم بلدم. مثلاً "باز کنیمش!" آخرین کلمات قصار اینجانب بدون مقدمه!!!!: "مارتینا همینطور، کریسی همینطور، کلاودیا همینطور. مارتینا دوست داره، همه میخندن!" مارتینا و کریسی و کلاودیا مربیهای مهدم هستن و این جملات من ترجمه این حرفای مامان دو هفته پیش در مهد هست: ببین همه شما رو دوست دارن، مارتینا دوستت داره، کریسی همینطور، کلاودیا همینطور! ببین همه میخندن!
سوره اخلاص رو با همراهی مامان میخونم! راستی، پری شب ساعت یک نیمه شب، وقتی بی خوابی به سرم زده بود!!!، یک صلوات کامل فرستادم آخر این یادداشت لازمه ذکر کنم که دندون E راست پایینم در اومده! مثل همیشه خدا رو شکر خسته نباشید و خدا نگهدار سلام به خانواده عزیز و دوست داشتنی ام و همه خاله ها و عموهای مهربون و دوستان نازنینم. دلم برای همتون تنگ شده و امیدوارم زود ببینمتون این مدت که نبودم اتفاقات زیادی افتاده که اگه بخوام خلاصشون کنم، باید بگم که "بزرگ شدم"!!!! سه هفته بعد از رفتن عمه های گلم، من و مامان و بابا به ایران سفر کردیم و خانواده عزیزمونو دیدیم و بعد از مدتی، دیدارهامونو تازه کردیم. مادربزرگها، پدربزرگ، دایی، عمه ها، شوهر عمه ها، دختر عمه ها و پسر عمه های نازنینمو دیدم و کلی هدیه های رنگارنگ ازشون گرفتم!!!! بعضی از دوستای مامان و بابا رو هم تونستیم ببینیم. مامان امیرحسین و بقیه خاله های مهربونمو هم دیدم و کلی بازی کردم. همه بهم محبت میکردن و باهام حرف میزدن. برای همین منم براشون بلبل زبونی میکردم!!!! مثلاً اینکه آسانسور خونه مامانی و بابایی، از پارکینگ میرفت طبقه پنجم و من این دو تا کلمه رو مرتب تکرار میکردم. هنوز که هنوزه وقتی سوار آسانسور میشیم، اگه بره بالا میگم طبقه پنجم و اگه بره پایین، میگم پارکینگ!!!! از قشنگتربن خاطرات سفر ایرانم باید به سفر مشهد و زیارت امام رضا علیه السلام اشاره کنم. کلمات امام رضا، مشهد و زیارت رو همونجا یاد گرفتم بعد از پنج هفته شیرین و دوست داشتنی تو ایران، برگشتیم برمن. من حسابی حرف میزدم و مامان و بابا هر شب گزارش افاضات منو (!) به مامانی و بابایی و مامان منیر میدادن! در واقع الان تقریباً هر کلمه ای که میشنوم، تکرار میکنم و البته معنای خیلی از کلمات رو هم میفهمم. مثلاً اسم خیلی حیوونا و صداشون، اسم خیلی از میوه ها و اسم خیلی از غذاها رو بلدم. به علاوه، ارتباط معنایی بعضی کلمات رو به هم متوجه میشم. مثلاً وقتی مامان لباس رومو در میارن، من میگم : لخت، تابستون! یا وقتی لیوان آبمو کج میگیرم و آبو روی لباسم میریزم میگم: لباس، آب، ریخت، خیس! برنامه های تابستون گرم ما هم زیادن! هفته ای دو بار با مامان میرم استخر. الان میتونم با بازو بندهای شنا خودمو روی آب نگه دارم. دوچرخه سواری رو هم خیلی دوست دارم، تقریباً هر روز با مامانم میریم سه چرخه سواری! بابا هم صندلی دوچرخه منو پشت دوچرخشون نصب کردن و هر از گاهی هم به اتفاق بابا و مامان دوچرخه سواری میکنیم. تاب و سرسره بازی هم که محبوب همه بچه هاست، مثل من! سیزده رجب امسال هم تونستیم به مسجد هامبورگ بریم و در برنامه مخصوص شب تولد امیرالمومنین شرکت کنیم. خیلی تجربه خوب و شیرینی بود و ما همه از این جلسه بهره بردیم. خب فعلاً خسته نباشید. در یادداشت بعدی چند تا عکس براتون میذارم سلام. چند تا کلمه جدید یادگرفتم که اومدم اینجا ثبتشون کنم: نانام، سلام، سیب، موز، چای و ماشاءالله! امروز از صبح بدون مقدمه چندین بار کلمه ماشاءالله رو تکرار میکردم. مامان گاهی با تعجب نگاهم میکردن و از خودشون میپرسیدن که من کلمه ماشاءالله رو از کجا شنیدم که تکرارش میکنم ... تا اینکه شب یادشون اومد که من این شعر عمو پورنگ رو خیلی دوست دارم!!!: پسری داریم که ماهه عزیز جون باباست دوستش داره مادرش چون که زرنگ و آقاست دست بزنین براش که خیلی آقاست گل پسره ماشاءالله، تاج سره ماشاءالله! از همه چی باخبره، چشم نخوره ایشالا (ان شاءالله) ... جالبه نه؟ سلام. امیدوارم که همه خوب و خوش و سلامت باشین. قبل از هر چیز سال نو رو بهتون تبریک میگم و امیدوارم که سالی پر از خیر و برکت و سلامتی و موفقیت داشته باشین. امسال عید متفاوتی داشتیم. عمه ماندانا با پسر گلش علیرضا و عمه مهرناز اومدن پیش ما و حسابی از تنهایی در اومدیم. جای شما خالی خیلی خیلی بهمون خوش گذشت؛ بخصوص به من که یه همبازی بانمک و مهربون پیدا کرده بودم و از خوشی نمیدونستم چیکار کنم. عمه ها هم که با حوصله فراوون می نشستن و باهام بازی میکردن و قربون صدقم میرفتن.... از سوغاتیاشون نمیگم که حسابی دلتون آب میشه ... ممنونم عمه های گلم سال تحویل با عمه ماندانا و علیرضا آمستردام بودیم. روز اول فروردین هم به کویکنهوف باغ گل معروف هلند رفتیم و از طبیعت بهاری و زیبای اون لذت بردیم. بقیه عید هم برمن بودیم و مشغول گشت و گذار. با عمه مهرناز Osterwiese هم رفتیم. خیلی خوب بود. جای همه خالی بود. آیا به نظر شما مار کوتاه است؟! مامان یه کتاب از کتابخونه امانت گرفتن که من بین کتابهای دیگه خیلی دوستش دارم. توی صفحه اول که سفیده و فقط یه برش کوچیک به شکل مار داره نوشته: Sind Schlangen kurz (آیا مارها کوتاهند؟) و در صفحه بعد که عکس یه مار بلند رو گذاشته نوشته: Nein! Schlangen sind lang (نه! مارها بلندند.) مامان اینو که برام میخوندن میگفتن امیرحسین به نظر شما مار کوتاهه؟ مدل خوندن مامان برای عمه مهرناز خیلی جالب بود! برای همین عمه مهرنازم یه آیا به اول جمله مامان اضافه کردن و این سؤالو میپرسیدن. منم با هیجان میگفتم نــــــــــــــــــــــــــــــه! و در اینجا همه از خنده روده بر میشدن! دیگه عمه ها و بابا و مامان و علیرضا مرتب میپرسیدن آیا به نظر شما مار کوتاه است؟ منم آیا به نظر شما رو که میشنیدم نه رو میگفتم! خلاصه که با این مارهایی که کوتاه نیستن و بلندن ماجراها داشتیم!!!! از دیگر تعلیمات کتابی من!!! مــــــــــــــــــــــــــــــــــــا ست!!!! وقتی ازم بپرسین گاوه چی میگه، میگم مـــــــــــــــــــــــــــــــــــا!!!! حتی اگه بپرسین سگه چی میگه هم میگم مــــــــــــــا!!!! حیوانات دیگه هم طبیعتاً میگن مـــــــــــــــــــا! در ضمن عکس حیوونا رو هم که ببینم همین صدای قشنگو در میارم! و قس علی هذا! برای اینکه سرتونو درد نیارم دیگه داستان هر کلمه ای که میگم رو براتون تعریف نمیکنم! فقط اینجا فهرستشون میکنم: این کلماتو به جا به کار میبرم!: آب، ماست، شیر، بابا، ماما این کلماتو اگه یه بار جلوم بگن منم تکرار میکنم!: چی شده!، آناناس، مرسی، بله، دایی، عمه و بالاخره گزارش دندانیمونو هم بدیم و بریم! غیر از دندونای E بالا و پایین، همه دندونای شیریم در اومدن. الحمدلله. در پناه حق باشین. سلام سلام. ممنون از شمایی که دلتون برای من و وبلاگم تنگ شده بود. منم شما رو دوست دارم و دلم براتون تنگ شده. ان شاء الله خوب و خوش و سلامت باشین و هرجای دنیا که هستین موفق و مؤید باشین. مامان امشب بعد از حدود دو ماه وبلاگمو به روز می کنن. اتفاقای زیادی توی این دو ماه افتاده و من هم خیلی بزرگ شدم. اول اینکه خدا بهمون لطف کرد و ما تاسوعا و عاشورا و شام غریبان مسجد هامبورگ بودیم و خیلی از جلسات خوبی که برای عزای امام حسین علیه السلام برگزار شد استفاده کردیم. منم برای اولین بار در عمرم سینه زنی برای امام حسین علیه السلام رو می دیدم. یه خاله خیلی خوب هم تو مسجد هامبورگ پیدا کردیم به اسم خاله هانیه که منو خیلی دوست می داشتن و البته منم خیلی دوسشون دارم! قرار شده هر وقت میخوایم بریم هامبورگ بریم خونه خاله هانیه... اما براتون تعریف کنم از علاقه بی شائبه ام به سیب! اینقدر سیب دوست دارم که مهلت نمیدم مامان برام پوستشو بگیرن. سیبو می گیرم و میدوم تو خونه و ... سیب رو بخور و بریییییییییییییییییییییییییز!!!! اما اتفاق جالبی که برای این سیبی که اینجا می بینین افتاده اینه که من این سیبو بعد از خوردن انداختم تو ماشین لباسشویی و مامان متوجه نشدن و سیبو با لباسهای دیگه شستن .......... خب! حالا یه کمم عکس تماشا کنین! در حال کار با کامپیوتر! در حال خوردن ماست روی میز! امیرحسین در سوپر مارکت! در کتابخانه! انتخاب کفش! ورزش پدر و پسر در مغازه ورزشی! انتخاب توپ! در حال کمک اجباری(!!!!) به کلاودیا برای خواباندن کارول کوچولو! در Spielkreis که هفته ای دو ساعت با مامان میرم که مامان و بچه های دیگه هم میان و بازی میکنیم و شعر میخونیم. وقتی گرسنمه ممکنه با بینی برم تو ظرف!!! مدتیه که با مامان و بابا قایم باشک بازی می کنم. مثلاً بابا میگن امیرحسین اومدم ... منم ابروهامو میندازم بالا و با یه لبخند از روی رضایت آماده دویدن میشم و چند ثانیه بعد فرار میکنم ... دیروز با مامان رفته بودم خرید و بعد از یکی دو ساعتی که تو کالسکه خواب بودم، بیدار شدم و خیلی دوست داشتم بدوم و بازی کنم. خلاصه مامان از کالسکه بیرونم آوردن و من مشغول گشت زدن بودم. از قضا دو تا دختر که دوقلو بودن و با مامان و باباشون اومده بودن خرید رو از دور دیدم و رفتم به سمتشون. هر دو تاشون منو نگاه میکردن و منم حدس زدم که دوست دارن من باهاشون بازی کنم و بالاخره اینکه سه تا دندان آسیاب و یک دندان نیشم هم در اومدن. الحمدلله. خسته نباشید. ما دیگه بریم بخوابیم سلام. فرا رسیدن ماه محرم رو به همه دوستان گلم تسلیت میگم. ما رو از دعای خیرتون فراموش نکنید. السلام علیک یا ابا عبدالله سلام. الان یک ساعتی هست که خوابیدم و مامان فرصت رو مغتنم شمردن که وبلاگمو به روز کنن. اول در مورد خبر داغ باید بگم که هنوز نمی تونم بهتون بگم چون از صاحب خبر اجازه نگرفتم! پس باید همچنان صبر کنین. اما نگران نباشین؛ خبر خوبیه اتفاق جالب تولد هم این بود که من در حین خوردن شام از خستگی خواب رفتم. خاله هانیه در این وضعیت هم ازم عکس گرفتن و هم فیلم اما از پیشرفتهام براتون بگم؛ الان کاملاً راه میرم و البته گاهی میدوم! مثلاً وقتی خودمو برای مامان لوس میکنم و از دستش فرار میکنم و میپرم تو بغل بابا. از مزایای دیگه راه رفتن اینه که میتونم برم سر کابینتها و هرچی که دلم بخواد در بیارم و بازی کنم. خیلی خوبه!!!! در این مواقع اصلاً صدای مامان یا بابا رو که دارن صدام میکنن و میگن که سمت کابینت نرم و دست به چیزی نزنم، نمیشنوم!!!!! کتاب خوندنو دوست دارم. تماشای مطالعه کردن مامان و بابا باعث شده که منم برم سراغ کتابهام و ادای خوندنشونو در بیارم. کار کردن مامان و بابا با کامپیوتر رو دوست ندارم و اینقدر غر میزنم که یا اونا از پای کامپیوتر بلند شن یا منو تو بغلشون بگیرن سرماخوردگی بعد از تولد، چند روزی خونه نشینمون کرد. الان خوبم الحمدلله! امیدوارم همه بیماران زود زود خوب بشن. یکی دو ساعت دیگه با مامان میرم پیش کارول و کلاودیا به صرف کافی و کوخن! 






جای همتون خالی!



یه سفر کوتاه هم به شهر قشنگ رشت داشتیم و من برای اولین بار پامو زدم به دریا! البته باید بگم اون روز اصلاً از دریا خوشم نیومد!!!!![]()





















منم ابروهامو بالا انداختم و یه لبخند رضایتمنتدانه زدم و منتظر کوچکترین حرکت اونا بودم. یکیشون که انگار شستش خبردار شده بود پشتشو کرد به من و شروع کرد به دویدن. منم به سرعت دنبالش می دویدم. دختر دیگه که مبهوت مونده بود با یه کم تأخیر شروع کرد به دویدن دنبال من. منم سرعتمو زیاد کردم و به دویدن ادامه دادم. مامان و بابای دخترها با تعجب این صحنه رو نگاه میکردن. مامان با وجودی که خندشون گرفته بود، اومدن و سریع منو گرفتن تا خدای ناکرده کاری دست خودم و بچه های مردم ندم!!!!

خدانگهدار

. (البته من هنوز اجازه انتشارشونو ندادم
.) بنابراین در مراسم کیک بریدن و کادو باز کردن حضور نداشتم!!!
مامان فردای تولد از من و کادوهای تولدم این عکسو گرفتن تا محبت دوستای گلم یادم بمونه ...

. البته گاهی به کتابهای اونا علاقه بیشتری نشون میدم!!!
. از صحبت و تماشای دایی ها، خاله الهام، مامانی و بابایی در وب کم هم لذت میبرم
شما هم آنلاین شین؛ خوشحال میشم!

جای همتون خالی ... 
ادامه مطلب

